به کجا برویم آخر

visa canada

salam bad az in hame vaght belakhare visa canada ro gereftim albate vase mosahebast va ehtemalan tatilate eyd berim montreal age kasi tajrobe mosahebe dare ba manam bege rasti visaye ma 1 salast va shayad bekhaim ye modati bemonim vase hamin donbale ejare ye aparteman hastam vase 2 ya 3 mah age kasi soragh dare behem etelae bed .

rasti alan aslan khoshhal nistam chon ba dolare 4000 tomani 120000 dolar mishe 500 milion ke ehtemalan nemitonam pardakhtesh konam va kole proseye mohajerate man faghat ba ye visa tamom mishe.

+ شاهین حبی ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()

من برگشتم

سلام چند روزی هست که از سفر برگشتم و الان واسه خودم حاج مارکوپولویی شدم اساسی یک روز بعد از برگشتن از بالی با پرواز ترکیش ایرلاین که کم کم داره میشه سلطان خطوط هواپیمایی رفتیم استانبول و از اونجا رفتیم روم و از اونجایی که کانادا خیلی ما رو دوست داره یک پرواز از کانادا ایرلاین هم همزمان با ما نشست و من و همسرم با 4 تا دختر کانادایی یک ون با هم اجاره کردیم تا کرایه تاکسیمون کم بشه. یک هتل از قبل رزرو کرده بودم کهدر نوع خودش ضایعترین در کل اروپا بود hotel Republica یادتون باشه اگه روم رفتید هیچ وقت این هتل نرید که تمام مسافرخونه های ناصرخسرو از اون تمیزتر و با کلاسترند البته جاش خیلی خوب بود و تو منطقه توریستی بود ما هم رفتیم 2 تا بلیط shutel busخریدیم که برای 2 روز نفری 17 یورو بود و تقریبا تمام روم رو شخم زدیم یعنی الان رو تک تک سنگفرشهای روم جای پای من هست یک سری هم واتیکان زدیم ولی از همه بهتر اونجایی بود که جناب بروسلی تو فیلمشون جناب آمریکاییه رو زدند یعنی colossueum که خیلی جذاب و با حال بود ورودیش واسه هر نفر 12 یورو بود و کلی هم باید صف وایمیستادیم این و بگم که من قبلا میلان رفته بودم و اصلا از اونجا خوشم نیومده بود ولی روم واقعا بهشته و پر از توریست البته هموطن مهربان هم در اونجا موج میزد به حد اعلا دو روزی تو روم بودیم و با پرواز برلین ایرلاین رفتیم وین و اونجا هواپیما عوض شد و با پرواز نیکی رفتیم برلین هر کدوم از پروازها حدود یک ساعت طول کشید چمدونها رو گرفتیم و زدیم بیرون باجناقم هم در خط مقدم همچو سرباز هخامنشی وایساده بود یک چند روزی تو برلین گشتیم و قرار شد چهار تایی با ماشین بریم سفر و از اونجایی که برنامه ریزی با من بود  قرار شد از برلین بریم بروکسل و یک شب بمونیم و از اونجا بریم پاریس و اگه حال داشتیم از اونجا برنامه بعدی رو بچینیم و از اونجا که جهان (باجناقم) کلا اعتقادی به نویگیشن نداشتند تنها وسیله ما یک پرینت از گوگل مپ بود که طبق اون ما اگه اشتباه نکنم 6 یا 7 ساعت راه داشتیم اول راه رو داشتیم خوب میرفتیم که سر یک دو راهی بین علما اختلاف افتاد و راه و گم کردیم و تقریبا هیچ وقت پیداش نکردیم 14 ساعت بود داشتم رانندگی می کردم و هنوز تو آلمان بودیم از همه شهرهای معروف و بزرگ آلمان رد میشدیم و هر جا هم از کسی آدرس می پرسیدیم با تعجب می گفتند نمیدونیم تصور کنید تو میدون آزادی واستادید یکی ازتون بپرسه ببخشید کابل از کدوم راه میره داستان ما هم این طوری بود خلاصه حدود ساعت 11 شب بود که تو راه درست افتادیم و دیدیم تا بروکسل حدود 250 کیلومت راه مونده و با توجه به چراغ ماشین ما که در حد فانوس بود نمیشد این راه رو تو شب رفت راستی اینجا جا داره به این اروپاییها یک اعتراضی کنم هیچ چراغی تو اتوبانها و جاده های شهریشون ندارند و چون همه جا جنگلیه خیلی تاریک میشه وترسناک ورانندگی خیلی خطرناکه .برگردیم به داستان سفرمون تو نا امیدی تصمیم گرفتیم که یک مقدار دیگه بریم جلو و تو اولین شهر یک هتل پیدا کنیم و شب بمونیم تا صبح و به حول قوه الهی همه من و مقصر می دونستند و به من غر می زدند منم  می خواستم هر طور شده یک هتل خوب پیدا کنم تا از این غرغرها فرار کنم ولی بدبختی ما وسط ناکجا آباد بودیم و هیچ اثری از شهری نبود تا یک تابلو پیدا کردم که نوشته بود لوگزامبورگ 50 کیلومتر من پیشنهاد دادم بریم لوگزامبورگ و شب بمونیم و فردا صبح بریم بروکسل که همه اعتراض کردند که لوگزامبورگ کدوم جهنم دره ایه دیگه و ما اونجا نمیریم و از این حرفها ... تا اینکه یک لحظه فراموش کردم تو اروپا هستم و باید با کلاس باشم و به روش سنتی مردان ایرونی یک قاط عظمی واسشون زدم که بابا پدر من دراومده 15 ساعته دارم رانندگه میکنم و از این حرفها که اثر کرد و رفتیم لوگزامبورگ به یک پل رسیدیم که پرچم اتحادیه اروپا بود و روش نوشته بود لوگزامبورگ برای اولین بار از اینکه از آلمان اومده بودم بیرون خوشحال بودم اولین پمپ بنزینی که دیدیم رفتیم یک مقدار خرید کنیم و آدرس بپرسیم  چه پمپ بنزینی بود خیلی شیک و با کلاستر از آلمان کلی تعجب کرده بودیم آدرس و گرفتیم رفتیم سمت شهر که اسم شهرش هم لوگزامبورگه وقتی رسیدیم باورمون نمیشد که لوگزامبورگ اینقدر زیبا و تمیز باشه واقعا یک جای دیدنی که پیشنهاد میکنم هر کی میتونه یک سری بره  در ضمن مردمش هم چند صد برابر از آلمانیها مهربونتر و با کلاسترند مثلا ما رفتیم یک هتل تو مرکز شهر که قیمتش 200 یورو بود  و من به طرف گفتم که قیمت بالاست و اون هم گفت درسته ولی شما میتونید برید هتل هیلتون که 3 کیلومتر با اینجا فاصله داره و از هتل ما قشنگتر و استخر و سونا هم داره ما هم از اونجا اومدیم بیرون و به اتفاق به این نتیجه رسیدیم که ایشون داشتند ما رو اوسکول می کردند واگه ما بریم هتل هیلتون باید زندگیمون رو بدیم واسه همین تو خیابون از یک نفر آدرس هتل ارزون پرسیدم و بنده خدا کلی به ما آدرس داد و وقتی دید ما نمی فهمیم گفت دنبال من بیاید و با ماشین پورشه خودش ما رو برد به هتل ایتپ که یک هتل اکونومی بود شبی 57 یورو انصافا بد هم نبود  صبح از خواب بیدار شدیم رفتیم مرکز شهر که بهتر بگم مرکز بهشت خیلی قشنگتر از اونی که فکرش رو می کنید یک سیتی تور گرفتیم و دور شهر رفتیم لوگزامبورگ دو قسمت داره یکی قدیمی که سبک اروپاییه و اون یکی مدرن که سبک آمریکایی داره و کلی بانک و دادگاه معتبر اروپایی اونجاست از من نشنیده ولی یکی میگفت پرونده های پناهنده ها هم تو لوگزامبورگه وقتی تو اتوبوس سیتی تور بودیم با هدفون داشتم به جزییات شهر گوش میدادم یک دفعه شنیدم به فارسی گفت به لوگرامبورگ خوش اومدید ما جامعه کوچکی هستیم ولی یک خانواده بزرگ رو تشکیل میدیم میوه هامون متفاوته ولی مش . روبمون خوش مزه است //////// خدایی یک لحظه ما همه هنگ کردیم که چرا فارسی واسه همین دست به کار شدیم و ار سابقه ایرانیها ی اونجا پرسیدیم و فهمیدیم بیشتر ایرانهای لوگزامبورگ آدمهای مولتی ملیاردری هستند که پولهاشون رو تو بانکهای اونجا گذاشتند و طرف وقتی فهمید ما ایرونی هستیم کم مونده بود من و بغل کنه و ببوسه که من گفتم برادر بلا به دور نکنه شما آره ........ خلاصه کلی تو لوگزامبورگ گشتیم و ساعت 7 بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم سمت پاریس که بمونه واسه پست بعدی فقط یک سوال می خوام عکسهام رو بگذارو ولی نمیشه و پیغام میده که سایزش بزرگه اگه کسی میدونه که راهش چیه ممنون میشم به منم بگهبه قول آلمانیها چوووووووووز 

 

+ شاهین حبی ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کجا بودم

سلام یک چند وقتی بود که دیگه مطلب نمی نوشتم و امیدوار بودم مطلب بعدیم وقتی باشه که به مصاحبه دعوت میشم ولی از قرار معلوم هر چی بیشتر دنبالش میری بیشتر ازت دور میشه طبق محاسبات ما تا حالا باید مصاحبه دعوت میشدیم ولی بعد از تماسی که با کانادا داشتم فهمیدم بهترین حالت خرداد سال دیگه است به خاطر همین تصمیم گرفتیم تابیتون رو بریم سفر تا یک حال و هوایی عوض کنیم که تو این بین اتفاقهای جالبی برام رخ داد که شاید به درد شما هم بخوره اولین گزینه سفر ما طبق معمول آلمان بود ولی بعد از اون داستان اقامت آلمان و شرکت دیگه سفارت به ما ویزا نداد و به ما گفتند که تضمینی برای برگشت شما وجود نداره به خاطر همین تصمیم گرفتم که از یک کشور شنگن دیگه اقدام کنم و از اونجا برم آلمان تقریبا به تمام تورهای اروپا زنگ زدم ولی اون چیزی که میخواستم نبود تا اینکه یکی از دوستانم بهم پیشنهاد کرد که میتونه برام ویزای شنگن از (...؟...) بگیره که اصلا هم ارزون نبود ولی من قبول کردم و قرار شد که پاسپورتامون رو بریم عوض کنیم تا از دست مهر ریجکتی تو پاسمون خلاص شیم اول فکر میکردم کار سختی باشه چون پاسمون رو 2 ماه قبل گرفته بودیم ولی وقتی رفتیم اداره گذرنامه دیدم کلی آدم ویزا نگرفته اومدن تا پاسشون رو عوض کنن و اصلا یک کار عادی بود که یک ساعت هم طول نکشید بعد از یک هفته پاس جدیدمون اومد دوستم برای ما وقت سفارت گرفت و ما هم با کلی مدارک رفتیم سخت ترین قسمت کار ورود به سفارت بود چون کلی آدم  که نوبتشون برای یکی دو ساعت قبل بود دم در جمع شده بودند و نمیگذاشتند بقیه که نوبتشون بود برن جلو  و دربون سفارت هم شاکی شده بود و در رو باز نمیکرد خلاصه با هر بدبختی بود رفتیم تو تو سالن انتظار یک ساعتی معطل شدیم که نوبتمون شد و رفتیم داخل کل مصاحبه ما 5 دقیقه طول کشید و من تمام مدارک رو مثل سندها پرینت بانک کپی از ویزاهای شنگن قبلی و رزرو 21 روز هتل تو میلان و بلیط هواپیما وبیمه ... همه رو تحویل دادم به ازم خواست تا پاسپورت قبلیمون رو بدم که چون زیاد جدی نخواست ریسک کردم و گفتم همراهم نیست و اون هم مدارک و گرفت و اومدیم بیرون و قرار شد که دو هفته بعد بریم جوابش رو بگیریم تو این مدت با دوستم تماس گرفتم و گفت اصلا نگران نباش آشناهای من گفتند همه چیز ردیفه و ... ما هم با خیال راحت شروع کردیم به برنامه چینی که کجا ها بریم و چی کار بکنیم و... که بعد از دو هفته جوابمون اومد و دیدیم بله با ویزای ما موافقت نشده و یم مهر ریجکت بسیار زیبای دیگه تو پاسمون خورده دیگه از کوره در رفتم و رفتم دفتر دوستم و فهمیده هیچ آشنایی در کار نبوده و اون هم چون مدارک من قوی بوده فکی میکرده ما میتونیم ویزا بگیریم و اونم یک پول مفتی گیرش میاد .خلاصه ناراحت برگشتم خونه همراه پاسمون یک برگه گرفته بودم که دلایل ردی پرونده مون رو نوشته بود مشخص نبودن دلیل سفر و نداشتن پول کافی جهت تامین هزینه ها برای دلیل اول چون دعوتنامه نداشتم منطقی بود ولی دلیل دوم نمیتونست منطقی باشه چون من دو تا سند خونه یک مغازه داشتم و تو پرینت بانکیم 350 ملیون تومان پول به خاطر همین به موضوع مشکوک شدم و تصمیم گرفتم تا یک ایمیل به سفارت بزنم تا بدونن که اشتباه کردند البته این ایمیل رو به سرکنسول نوشتم و خیلی مودبانه خواهش کردم که پرونده ام رو بازنگری کنه یک هفته ای گذشت و هیچ خبری نشد و ما هم تواین مدت با خواهر خانومم و شوهرش ویکی از دوستام و همسرش قرار گذاشتیم که به هم بریم سفر بعد از کلی جنگ و جدل بالی تصویب شد و رفتیم 6 تا بلیط گرفتیم با هتل وترانسفر نفری 2100 بلیط رفت هفتم مرداد بود و برگشت 16 مرداد( یعنی من که الان دارم این مطلب رو مینویسم تازه چند ساعته که از سفر برگشتم ) خلاصه تو تدارک سفر بودیم که یک روز داشتم ایمیلهام روچک میکردم که به یک اسم عجیب خوردم اول فکر کردم از این ایمیلهای تبلیغاتیه می خواستم پاکش کنم که دیدم آخرش نوشته ویزا ریفیوزد سریع بازش کردم و دیدم بله جناب کنسول جوابم رو داده و تو نامهاش ازم معذرت خواسته بود و گفته بود که تو پرونده شما اشتباهی شده بود  و با ویزای شما موافقت شده و فلان روز بیاید سفارت ویزاتون رو بگیرید حالا ما نمیدونستیم ناراحت باشیم یا شاد از این طرف تور بالی و گرفتیم و 4 نفر دیگه به خاطر ما دارن میان و از اون طرف ویزای شنگنمون دراومده و فقط هم تا 28 آگست وقت داریم که بریم و برگردیم منم دیگه چارهای نداشتم بری فردای روزی که از بالی برمیگشتیم بلیط گرفتم واسه/؟؟؟/ حالا شما حساب کنید من دیروز 22 ساعت تو پروازو ترانزیت بودم و ساعت 6 صبح رسیدم و فردا شب دوباره باید برم تو این وقتی هم که مونده فقط باید لباسهامون رو بشوریم و چمدون ببندیم حالا خستگیم رفت در مورد بالی بیشتر براتون مینویسم .

+ شاهین حبی ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مشکل آلمانی

سلام به همه دوستانی که به من لطف دارن و بهم سر میزنند چند وقتی بود مطلبی ننوشته بودم چون یک مقدار فشار کار آخر سال داشتم و بقیه ذهنم درگیر مشکلاتی که اخیرا تو سفارت آلمان پیدا کردم بود.

همون طور که قبلا گفتم من یک شرکت تو برلین ثبت کردم و تقاضای اقامت دادم کلی هم زبان آلمانی خوندم وامتحان دادم و کلی هم هزینه کردم که نتیجه نداد و ما هم دیگه دنبال پرونده رو نگرفتیم وبعد از یک مدت یک نامه از سفارت به دستم رسید که به آلمانی نوشته بود عدم پیگیری شما از طرف سفارت به منزله انصراف شما میباشد و...چند وقت پیش به سفارت  یک ایمیل زدم و شرایط رو بهشون توضیح دادم و پرسیدم که آیا با این شرایط میتونم تقاضای ویزای توریستی کنم یا نه که اونا هم تو جواب گفتند پرونده شما کنسل شده و هیچ مشکلی ندارید من هم با خوشحالی به باجناق زنگ زدم و قرار شد یک دعوتنامه به من و همسرم و یکی هم به دوستم و خانومش بفرسته روز نهم فروردیم وقت سفارت داشتیم و رفتیم مصاحبه ما داشت خوب پیش میرفت که یکهو مصاحبه کننده گیر داد به تقاضای اقامت ما و چرا رد شدیم و هر چی بهش توضیح دادم و شرایطم رو بهش گفتم حتی مدارک مهاجرتی کانادام و فایل نامبرم رو هم نشون دادم ولی از ما گفتن و از اون نشنفتن آخر سر هم مدارکم رو گرفت و ازش پرسیدم حالا فکر میکنی ویزا میگیرم و یک سری تکون داد که فکر نمیکنم حالا از طرف دیگه دوستم که به خاطر من اومده بود بدون هیچ مشکلی کارش انجام شد وتا سه شنبه هفته دیگه که فکر کنم 23 فروردین باشه جواب میگیریم . خودم زیاد احتمال نمیدم موفق بشیم بگیریم و همه اش حسرت روزهایی رو می خورم که تو برلین میموندیم خونه وهمه اش میگم اگه یک بار دیگه پام برسه میرم اینجا و اونجا و .....خلاصه حالم گرفته شده اساسی شما هم دعا کنید واگه بگیرپم واسه همتون سوغاتی میارما دروغگو

فرشته

 

+ شاهین حبی ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ونکور

هر جا حرف از زندگی تو کانادا می شه ذهن همه میره سمت شهرهای بزرگ مثل تورنتو و ونکور من هم همیشه یک گوشه نگاهی بهش دارم ولی مشکل اینجاست که وقتی پای صحبت کسایی که تجربه زندگی تو ونکور رو دارن میشینم کاملا گیج می شم برای مثال اکثر مردم به خاطر آب و هوای خوب وملایم ونکور رو انتخاب می کنن در حالی که خیلی از کسایی که اونجا زندگی می کنن از دست بارانهای پی در پی کلافه و دلگیرند مخصوصا کسایی که تازه مهاجرت کردند و به خاطر مسائل مالی اول مهاجرت مجبورند خونه های  ارزون قیمت اجاره کنند که معمولا تو زیرزمین هستند و  پنجره رو به طبیعت زیبای ونکور که مدتها خوابش رو دیدند ندارند  تازه واردین هم معمولا روزهای بارونی به خاطر اینکه جای خاصی رو بلد نیستند و یا  کار خاصی ندارند  مجبور میشن تو خونه بشینند و بعد از یک مدت افسرده میشن .البته من اصلا قصد ندارم منفی نگر باشم چون خودم تا حالا اونجا نبودم به شما هم پیشنهاد میکنم زیاد حرفهای من و جدی نگیرید همین جوری واسه خودم یک سری تحقیق کردم میخوام چکیده اش رو برای شما بنویسم.

ونکور سومین شهر بزرگ و پر جمعیت کاناداست (بعد از تورنتو و مونترال ) که جمعیتش با حومه در حدود دو ملیون و هفتصد هزار نفره .ونکور یک شهر بندریه و دروازه اصلی صادرات و واردات به آسیا وامریکاست  .از نظر آب و هوا در زمستان گرمترین شهر بزرگ کاناداست که دلیل اصلیش هم قرار گرفتن رو خط ساحلی اقیانوس آرام ومحاصره شدن با رشته کوههای راکی که ونکور رو از بقیه کانادا جدا میکنه و مانع نفوذ هوای سرد به ونکور میشه. ونکور تقریبا در سال 11 روز برفی داره و کلی روز بارانی البته از قرار معلوم تابستونهای کرم و مرطوبی داره که بازار ساحلهای شنا رو حسابی گرم میکنه البته از من نشنیده بگیرید ولی ظاهرا چند تا از ساحلهاش از نوع اون جوری هستند که نایید یا تکذیبش بااونا که رفتند دیدن .ونور تو چند سال کذشته همیشه جزو 10 شهر برتر دنیا برای زندگی بوده وصد البته جزو گرانترین شهر ها هم هست برای مثال ارزش یک خانه تو ونور و چند شهر دیگه رو میتونید ببینید

 Canadian Cities
Average House Prices
September 2010City Average House Price 12 Month Change
Vancouver, BC $679,000 + 11.1 %
Toronto, Ont $427,000 + 5.0 %
Calgary, Alb $401,000 + 1.6 %
Ottawa, Ont $325,000 + 6.3 %
Montreal, Que $303,000 + 5.3 %
Halifax, NS $240,000 + 2.5 %
Regina, Sask $241,000 - 0.6 %
Fredericton, NB $158,000 + 12.2 %

حالا واسه اینکه به عمق فاجعه پی ببرید باید به جدول حداقل دستمزدها هم یک نگاهی بندازید تا متوجه بشید که بر عکس قیمت خانه و مخارج بالای زندگی در ونکور حقوق کارگر بالا نیست وتقریبا با شهرهای کوچک برابره که واسه من خیلی عجیبه

 

                                                                   Province General Wage More Employment Standards
Alberta $8.80 Alberta 
BC $8.00 B.C. 
Manitoba $9.50 
New Brunswick $9.00 
Newfoundland $10.00 
NWT $9.00
Nova Scotia $9.65 Environment and Labour
Nunavut $11.00
Ontario $10.25 
PEI $9.00 
Quebec $9.50 
Saskatchewan $9.25

Yukon $8.93

 مشکل دیگه ونکور مردم سردشه یعنی مردم زیاد با همدیگه ارتباط بر قرار نمی کنن ونسبت به بقیه خیلی بی تفاوت هستند البته نسبت به بقیه کانادا و یکی از دلایلش می تونه مهاجرت ثروتمندان دنیا مخصوصا اروپایی به این شهره باشه و این افراد ترجیح میدن سرشون تو کار خودشون باشه و با پولهای خودشون وقت میگزرونند  میشه از روی آمار زبانها رایج این مساله رو بهتر درک کرد

English
Chinese
Punjabi
German
Italian
French
Tagalog (Filipino)
Spanish

اگه کسی نظر من و خواست که فکر نمیکنم کسی بخواد به ونکور نرید مگر اینکه پولدار باشید وگر نه با جیب خالی باید برید اونجا و پولدارهایی رو که دارن از زندگی تو یکی از قشنگترین شهر های دنیا لذت میبرند رو تماشا کنید و البته کارگری بفرمایید.

 

+ شاهین حبی ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سفرنامه یونان و ایتالیا

از وقتی که یادم میاد عاشق سفر بودم اونم از نوع اروپاییش یادمه سال 1999 وقتی فقط 19 سالم بود پدرم وشریکش میخواستند یکسری دستگاه آلات واسه کارخانه بخرن و قرار شد که شریکمون واسه خرید بره ایتالیتا و پدر اینجانب که کل جوانیش رو تو اروپا و سفر گذرونده و جدیدا اروپا زده شده بود گفت به جای من شاهین رو با خودتون ببرید منم که تا به حال اینقدر خودم رو به اروپا نزدیک ندیده بودم رفتم به جنگ غول سفارت اون موقع سفارت ایتالیا تو خیابان نوفل و شاتو بود سه تا گیشه مصاحبه تو سفارت بود و نوبتی هم نبود هر کی زودتر می رفت صف وا می ایستاد جلوتر بود و این یعنی اینکه بعضیها از شب قبل جلو سفارت می خوابیدند و بعد باید میرفتند التماس میکردند که آقا ما می خوایم بریم تو بلاد شما پولامونو خرج کنیم بیایم و تازه مترجم باید واسه آفیسر میکفت که اینا چی میگن و کلی بد بختی دیگه تا جناب آفیسر اگر دوست داشتند تا یک ماه دیگه صدقه سر بچه شون یک ویزایی میدادند و به خیلیها هم اصلا نمیدادند مثل من پاشنه در سفارت رو از جا درآورده بودم ولی میگفتند که تو سنت خیلی پایینه ونمیشه و اولین تیر اروپایی من به سنگ خورد تا سال 2003 قرار شد یک سری دستگاه آلات جدید بخریم و شرکتی که باهاش کار میکردیم میخواست ما رو قانع کنه که دستگاه یونانی بخریم و ما دنبال ایتالیاییش بودیم و قرار  شد که یک سفر به هر دو کشور بریم و بعد از بازدید از هر دو دستگاه  یکی رو انتخاب کنیم و طبق معمول قرار شد من و شریک پدرم و مدیر شرکتی که قرار بود دستگاه رو ازشون بخریم که اسمش مازیار بود عازم سفر  بشیم مازیار ازمون خواست که یک پرینت بانک و عکس و پاسپورتهامون رو بهش بدیم تا بده به سفارت یونان و قرار شد یک سری مدارک دیگه هم براش آماده کنیم تا روزی که مازیار میگفت با هم بریم سفارت راستی اینم بگم که مازیار دروغ یا راست میگفت با سفیر و کارمندهای سفارت آشناست ولی ما باور نمیکردیم خلاصه یه دو سه هفته ای گذشت و یک روز مازیار اومد کارخانه و داشتیم در مورد دستگاهها حرف میزدیم که وسط حرفش یهو گفت راستی پاسپورتهاتون رو هم آوردم یک لحظه چشمهام سیاهی رفت گفتم چرا ما که هنوز سفارت نرفتیم گفت نه لازم نشد ویزاهاتون رو گرفتم پاسمو باز کردمو دیدم بله یک ویزای شینگن 15 روزه تو پاسم خورده فکرش رو بکنید من فقط دو تا عکس داده بودم با یک پرینت بانک و خودم هم اصلا سفارت نرفتم و حالا ویزام رو میز بود نمیدونم از خوشحالی چند شب خوابم نبرد ولی تا لحظه پرواز هنوز باورم نمیشد که دارم کجا میرم قرار شده بود با پرواز ترکیش بریم استانبول و از اونجا بریم آتن یک هفته تو آتن بمونیم و از اونجا بریم میلان ساعت 12 شب رفتیم فرودکاه و  و اونجا مازیار یک نفر دیگه رو هم به ما معرفی کرد که قرار بود با ما همسفر باشه خلاصه سوار هواپیما شدیم اولش جو خیلی سنگین بود همه میرفتند بالا منبر رو در مورد چرخ اقتصاد و از این حرفها میگفتند و همدیگه رو شما صدا میکردند و کلا خیلی رسمی بودند و این چیزی بود که من تو سفر خوشم نمیومد خلاصه موبایلمو برداشتم و از تهران تا استانبول جوک گفتم اینقدر خندیده بودیم که نگذاشتیم هیچکس تو هواپیما بخوابه و وقتی رسیدیم استانبول دیگه جو حسابی عوض شده بود تازه یک مقدار هم زیادیش کرده بود .پرواز دوم دو ساعت بعد بود و سوار هواپیما شدیمو دوباره راه افتادیم اینم همینجا بگم تا اون موقع من هیچ چیزی از انگلیسی نمیدونستم و تا اونجا که یادمه تو امتحان زبان مدرسه همیشه با کلی تقلب 8 میگرفتم و میرفتم سراغ تیچر رو یک پولی بهش میدادم تا ترم بعد بهم 10 بده خلاصه با این اوصاف ما رسیدیم آتن از بالا کلی درخت انگور و زیتون دیده میشد و اولش من اصلا شهری ندیدم از هواپیما پیاده شدیم و رفتیم تو گیت ورودی من اول جلو رفتم و یک افسر پلیس هی یک سوالهایی از من می پرسید و منم که سطح زبانم در سطوح بالای تیمهای ملی بود فقط نگاهش میکردم و می خندیدم تا اینکه طرف گفت برو تو گیت بغل که خالی بود وایستا اولش فکر کردم که اینها دیدن من چه خوش تیپ و خوش استیلم میخوان ازم بعدا عکس بگیرم ولی مازیار اومد گفت شاهین چی گفتی مثل اینکه میخوان تو رو دیپورت کنن ؟؟؟؟؟؟ به قول یکل از دوستام تشتکم پرید ومازیار رفت پیش آفیسره و  چند دقیقه با هم حرف زدند و من و صدا کرد و طرف تو پاسم یک مهر زد و گفت بفرما ........به به الکی الکی اومده بودم اروپا و باورم نمیشد صاحب کارخونه که قرار بود ازش دستگاه بخریم  یک پیرمد سرزنده بود به اسم دکتر جورج که اومدهبود فرودگاه دنبال ما و رفتیم هتل که تو تقریبا بدترین هتل اروپا و حومه بود اسمش هم استنلی بود این مازیار خسیس این هتل رو گرفته بود منم تا جایی که تونستم در مدح این هتل ارجیف گفتم و قرار شد به جاش تو ایتالیا بریم یک هتل خوب .بگذارید یک نصیحتی بکنمتون اگه یک روز هم به عمرتون مونده بود حتما یک سفر به یونان برید از همه نظر عالیه باور کنید دلیل ورشکستگی دولت یونان اینه که مردمش فقط دارن خوش گذرونی میکنن و بسیار آدمهای شادی هستند رستورانها و بارها همیشه شلوغند و نمیدونم اینا کی میخوابیدند و کی سر کار میرفتند تا هر وقت ما تو خیابون بودیم اونا هم بودند آخر سر هم ما  از رو میرفتیم مخصوصا تو آکرپلیس که دیگه خیلی یک چیز دیگه بود این دکتر جورج هفتاد ساله دیگه پیر ما رو درآورده بود صبح ساعت 9 مبومد دنبالمون میرفتیم تو کارخانه و از ساعت 4 تا 4 صبح میرفتیم میگشتیم ما که دیگه داشتیم بیهوش میشدم یک شب یادمه اومد گفت من تو  دنس کلاب عضوم و اولین شنبه هر ماه ما یک پارتی داریم و می تونیم مهمون با خودمون ببریم و از ما دعوت کرد که بریم کلاب تو آخرین طبقه یک برج اداری بود در آسانسور که باز شد دیدم چند تا خانوم با قدهای بالای دو متر به مهمونها خوشایند میگفتند داشتیم میرفتیم تو که دکتر جورج یک چیزی به اون خانومها گفت و اونها هم رو به ما یک چیزایی گفتند که اون موقع ما نفهمیدیم قضیه از چه قراره مهمونی خیلی باحال بود و ظاهرا اون شب برنامه شون رقص سالسا که از قرار معلوم یک رقص برزیلی بود ولی از نظر من بیشتر شبیه رقص هندی بود میدویدند این ور اون ور ودور ستون میچرخیدند و من و یاد راجی کاپور می انداختند ما هم که اصلا تو کل شجره نامه فامیلی همچین رقصی ندیده بودیم همون به خوردن دلستر دروغگو بسنده کردیم تا اینکه چند تا از اون خانومها که جلو در بودند وتازه فهمیدیم که اینا مربیهای رقص او کلابند اومدند سمت ما(راستی تا یادم نرفته بگم جو کاملا خانوادگی و سالم بود به خدا) و از ما خواستند که بریم برقصیم و دکتر جورج خندید و فهمیدیم جلو در به اونا گفته بوده که اینا از رقاصهای خوب ایرانی هستند البته من در انجام حرکات موزون همیشه پایه هستم ولی این یکی  دیگه فوق دکترا می خواست که ما نداشتیم حالا از اینا اصرار از ما انکار دیگه یکیشون یک پاشو گذاشته بود رو دیوار پشت سر ما به زور من و میکشید کم مونده بود سنگ کف هم کنده بشه ولی من پا نشدم بعد هم مودبانه گفتند که این دفعه اوله که به یک پسر پیشنهاد رقص میدیم و رد میکنه کلی هم ناراحت شدند ما هم دیدیم اوضاع خیته در رفتیم .آثار باستانی یونان هم خیلی قویه و اینکه تونستم قصر شاهان رم رو از نزدیک ببینم خیلی جالب بود تازه ورودیش هم فقط 12 یورو بود تو آتن فقط یک ایرانی دیدم اونم تو خیابون داشت سنتور میزد دکتر جورج هم تا دید ما توجهمون به صدای سنتور جلب شده شروع کرد به تعریف که این موزیک سنتی کشورهای خاورمیانه است و از این حرفها ما هم که تو کوچه علی چپ بودیم .یک چیز خیلی جالب که در بدو ورود همه متوجه میشن اینه که دختر و پسرها همدیگه رو خیلی بوس میکنن هر گوشه رو که نگاه کنین چند نفر مشغولند و خدا نکنه نصفه شب تو پارک یا یک جای خلوت باشند دیگه حیا میا باید بره دنبال کارش .شبها دسته های 10 تا 15 نفری جوانها همه یک بطری تو دستشون با هم آواز می خوندند و با اسکیت از رو در و دیوار می پریدند هیچ جای دنیا مثل آتن به من خوش نگذشته خیلی آدمهای با وجدانی هستند وقتی تاکسی سوار میشدیم راننده تا مقصد رو میفهمید توضیح میداد که مثلا اگه برید اون طرف خیابون سوار شید حداقل 10 یورو کمتر میشه چون من کلی راه باید برم تا دور بزنم و... حالا مثلا اگه تو دبی سوار تاکسی شید غفلت کنید میره تا عربستان دور میزنه تا جیبتون رو خالی کنه تازه اونجا با مهندس کارخونه دکتر جورج که یک پسر همسن جودم بود دوست شدم و یک روز عکس یک قایق نشونم داد و گفت این قایق منه اگه تابستون میومدی یکشنبه با هم میرفتیم چند تا از جزیره های یونان میگشتیم و کلی از ساحلهاش تعریف کرد ولی از شانس ما اون موقع مهر ماه بود و هوا یکمی سرد شده بود .آخ چی بگم از غذاهای یونان و سالاداش باور کنید میشه به راحتی تو یک هفته 10 کیلو به چربیهای خودتون اضافه کنید موقع برگشت داشتیم میرفتیم فرودگاه که جلوی ماشین دکتر جورج که یک تویوتا  برقی و  بنزینی بودیعنی با باطری کار میکرد واگه  ماشین تو یک جا کم میاورد از بنزین کمکی میگرفت و قیمت ماشین فقط 30 هزار یورو بود تو اتوبان یک موتور سیکلت جلوی ما زمین خورد و دکتر جورج حدود 5 دقیقه بدون اینکه از ماشین پیاده بشه فلاشر زده بود و ماشین خودش رو سپر قرار داده بود تا موتوریه بلند شد و کشید کنار و ما راه افتادیم حالا تو ایران ملت واسه اینکه گوشه پرایدشون خط نیفته حاضرند چند نفر رو فدا کنن دیگه زیادی تعریف کردم ایتالیا بمون تو پست بعدی.

+ شاهین حبی ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سقوط هواپیما

سلام امروز خودمو آماده کرده بودم یک خاطره باحال بنویسم ولی از صبح زود متوجه شدم که یک پرواز ایران ایر تو ارومیه زمین افتاده و متاسفانه یکی از دوستانم امین پروین پور که همکارم هم بود با همسرش و دختر 4 ماهه اش ترنم پروین پور تو همون هواپیما بودند و متاسفانه هر سه جونشون رو از دست دادند واقعا نمیدونم چی باید بگم هنوز صدای پدرش که داشت از درد از دست دادن تنها پسرش گریه میکرد تو گوشمه به خاطر بسته شدن اتوبان زنجان بنده خدا نتونسته بود بره جنازه پسر نوه وعروسش رو تحویل بگیره خودش و داشت می خورد ولی کاری از دستش بر نمیومد .دیروز ظهر بود که من بهش گفتم خوش به حالت میری ارومیه یک برف درست حسابی میبینی ولی نمیدونستم که سفر آخرشه .نمیدونم کی رو باید مقصر دونست ولی ای کاش جون انسان تو کشور ما ارزش بیشتری داشت تا هر از گاهی همچین اتفاقاتی خانواده ها رو داغدار نمیکرد .

روحشان شاد

+ شاهین حبی ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روزهای بعد از ارسال مدارک

سلام چند وقتی بود که حال و حوصله نوشتن نداشتم دلیلش هم این بلاتکلیفی تو این موقعیتیه که من و امثال من هستیم مدارک رو فرستادم و فایل نامبر گرفتم و هیچ کای از دستم بر نمیاد جز اینکه بشینم تا روز مصاحبه تازه ببینم قبول میشم یا نه تو این مدت هم هر روز یک حس و حالی دارم یک روز صد در صد میخوام برم یک روز میگم آخه کجا میخوای بری اینجا کا رو باری داری و ..... نمیدونم آخرش چی میشه یادمه تا چند وقت پیش آرزو میکردم تا مدارکم تکمیل بشه و دیگه راحت بشم ولی الان میبینم اون موقع خیلی بهتر بود هر روز با کلی اشتیاق ایمیلهام رو چک میکردم تا ببینم از دفتر وکیل ماموریت جدیدی صادر شده تا سریع برم انجامش بدم ولی الان هیچ انگیزه ای نیست واسه همین زنگ زدم به باجناق گفتم دو تا دعوتنامه واسمون بفرسته که عید رو بریم آلمان 11 بهمن هم وقت سفارت داریم منم حسابی خودمو سرگرم کردم هر روز کلی هتل و مکان تفریحی پیدا میکنم و با خانومم هزار تا نقشه میکشیم که ایندفعه میریم پاریس و نیس و مایورکا و ....البته ضاهرا قراره یک تغییری تو برنامه بدیم چون دوست صمیمیم بهم گفته اگه تابستون برید من هم با خانومم میام که این یعنی آخر سورپرایز البته پارسال هم براشو ویزا دعوتنامه گرفته بودم و حتی ویزاشون رو هم گرفتند ولی همون طوری که تو پست کلاه برداری گفتم رفتند ترکیه وبرنامه ما رو هم خراب کردند.الان  تنها چیزی که یکمی نگرانم میکنه اینه که میترسم تا ما میریم سفر بهمون ایمیل بزنند که آقا پاشو بیا مصاحبه و فلان مدارکم وردار بیار آخه میدونید من تو بد شانسی از این دست ید طولایی دارم برای نمونه تا من از کبک اقدام کردم جدیدا یک قانون دولت فدرال تصویب کرده که مهاجرین کبک رئ محدود میکنه که حتما باید تو کبک زندگی کنن و احتمال زیاد به مخض اینکه من پام به کبک برسه این استان از کانادا جدا میشه و پاسپورت کبکی ارزشش میاد یک چیزی تو مایه های ایران خودمون و فقط منم پول و وقتم رو هدر دادم. این عکسها هم زیاد بی ربط نیست.

+ شاهین حبی ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

← صفحه بعد